اون روز بهم گفتي كه مدتي است با من حرف ميزني! راستش من هم اوايل اين طور بودم، چيزهايي هست كه تو زندگي عادي به نظر ميرسد و وجودش احساس نميشود ولي وقتي نيست كمبودش را حس مي كني...
گفتگوهاي من با تو هم از اين دست بود، فكر نمي كردم ماليخوليا بگيرم، اوايل مدام با خودم حرف ميزدم بي وقفه! كم كم شروع كردم با ديگران حرف زدن پياپي ... تا به حال خودم را چنين نديده بودم!
اما اندكي بعد آنقدر در عمق زندگي غرق شدم كه كمتر به تو فكر مي كردم، هر از گاهي هم حضورت در افكارم چنان آزارم مي داد كه با تمام قدرت تورا به دوردست ها مي راندم، اما هربار با صورتي ديگر ظاهر ميشدي، «بي نقاب»! در خاطراتم يار قديمي نبودي، در هر صحنهاي كه از ناخودآگاهم عبور ميكرد چيزي از تو ميديدم كه پيشتر نديده بودم، و من تاب اين رويارويي را نداشتم و باز از خود ميراندمت.
در گيرودار خانه تكاني سالِ نو همبازي كوچولومون كه مدتها بود ديگر سراغت را از من نميگرفت، در اتاقم عكسمان را ديد، بي اختيار اسمت را فرياد كشيد، عكس را برداشت به كناري خزيد، زمزمه نامفهومش توجهم را جلب كرد، به هواي مرتب كردن ميز آرايش به سمتش رفتم به تو خيره شده بود و ميگفت:«آخه كجايي؟ دلم خيلي برات تنگ شده»
نجواي دخترك گويي فرياد فروخوردهاي در اعماقم بود كه بر زبان معصومانه او جاري ميشد. . .
سال نو
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر